مدت زیادی نیست که با شما هستم اما تو این مدت کم زندگی
من تغییرات زیادی کرده باید یه نقل مکان واقعی رو انجام بدم و یه هدف
طولانی رو دنبال کنم.
تو این مدت خیلی چیزا دیدم و فهمیدم
کسانی رو دیدم که فقط شعر میگن
کسانی که فقط شعار میدن
کسانی که حتی بلد نیستن ....
مهم نیست
مهم منم که الان راهم رو پیدا کردم
مهم منم که فهمیدم میتونم سهمی در اصلاح دنیام داشته باشم
دنیایی که دیگه داره خیلی غیر قابل تحمل میشه
دنیایی که آدماش خیلی دارن بد میشن
شعر همه ی دنیای من بود اما قشنگ بود
مثل این دنیا نبود
پاک بود
شعر رو باید تو دنیایی خوند که دغدغه نباشه
فقر نباشه
تبعیض نباشه
تحریم نباشه
دنیایی که سردمدارش فقط شعار بلد نباشه
دنیایی که به پاکی شعر باشه
امروز شعر رو کنار میزارم نه برای خودم که زندگی من بدون شعر بی معناست
بلکه برای صفحه ای که صاحبش هستم
به طور دقیق نمیدونم چی میخوام و یا از کجا باید شروع کنم
اما مدتی فکر میکنم و بعد
برمیگردم
با دست پر نه با اندیشه ی پر
با یه نشانی جدید
فراموشم نکنید
و
صفحه ام را میان خاطرات دیرینه تان نگاه دارید
فدای نگاهتان
می گویند در تمام ادیان اعتقادی است به یک منجی
کسی که روزی می آید...کی؟؟؟هیچ کس نمیداند اما همه می گویند می آید
از روزی که خود را شناختم همه منتظر حضورت که نه منتظر ظهورت بودند
شب های جمعه نماز مادرم طولانی تر می شد
انگار از خدا کار بزرگی می خواست
سرش را که از سجاده بر می داشت سجاده اش خیس خیس بود
از تو پرسیدم...نامت را
گفتند:
پسر فاطمه ...مهدی...
هنوز هم بزرگترهایمان نامت را که می شنوند به احترامت بر می خیزند
من نه
اما جایی در قلبم من هم انگار منتظرم
گاهی که خیلی سخت می شود
گاهی که زیاد تنگ می شود
دلم.....
انگار ...آری ..می شناسمت
نه کلاس مهدویت میروم نه صبح های جمعه ندبه می خوانم
اما مسلمانم این را ادعا می کنم
نه چون مسلمانم
اما
به عنوان یک انسان یک انسان خسته..خواهشی دارم
اگر به راستی منجی ما تویی وقت آمدنت همین امروز است همین لحظه
بیا مهدی
راستی فراموشم شد:تولدت مبارک!!!!
.jpg)
شاید تو دنیات دیگه بهانه ای واسه شاد بودن پیدا نمی کنی اما باور کن همیشه میشه شاد بود اگر امید تو قلبت نمرده باشه
نا امید شدن در کیش ما گناه کبیره است بازم بگرد شاید بهانه ای یافتی برای یک لبخند.
چند ترانه از خیام میزارم با همین مضمون:
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
می خوردن وشاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟
گفتا دل خرم تو کابین من است

یک جرعه ز می ز ملک کاووس به است
از تخت قباد وملکت توس به است
هر ناله که رندی به سحرگاه زند
از طاعت زاهدان سالوس به است
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
بر منتهای همت خود کامران شدم
قبول شدم با رتبه ی ۱۱۰ خیلی خوشحالم.
خواستم نظم بسرایم دلم نیامد گستره ی وجود تو را در ردیف و قافیه اسیر کنم
خدا نیستی که ستایشت کنم اما می ستایمت
بیم آن دارم که منسوبم کنند به زندیقی و الحاد پس معذورم دار اگر سجده نمی کنم به پایت
همه می گویند مذهب زده ام من می گویم زاده ی مذهبم
دهانم را می بویند نوشته هایم را می خوانند....دنبال کفر می گردند در کلامم
پرس و جو کرده ام
می گویند دوست داشتن در هیچ مسلکی کفر نیست
ساده می گویم
من دوستت میدارم....
دوستت می دارم...
باور کن حتی سینش بوی سیاست نمی دهد
جمعه که راه بیفتم شنبه پیش توام حتی برای له شدن زیر دست و پای زائرانت دل تنگم
راستی هنوز آب سقاخانه هایت گواراست؟ تشنه ام......خیلی......
دوستان همراهم پنج تیر دارم میرم مشهد هفتم تیر هم نتیجه ها اعلام میشه
دو سال پیش مدینه بودیم که خبر قبولی یکی از دوستام رو همونجا بهش دادن
من کلی به حالش غبطه خوردم امسال امیدوارم خبر قبولیم رو کنار وجود مقدس رضا(ع)بشنوم.برام دعا کنید
دقت کردین پندی که میشه با یه بیت گفت هزار بار از هزار تا گفتن بی
وزن تاثیر گذار تره؟
دیرینه امروز پند می دهد تو را:
1.هرگز از روی ترحم به کسی عشق نورز:
در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی
تا نباشد رایگان مهرت گرو گان کسی
2.عاشق باش اما حریم ها رو نشکن:
درون خانه ی خود هر گدا شهنشاهیست
قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش
3.عشقت رو هرگز تنها نزار به خصوص تو سختی ها:
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر نا سره بفروخته بود
4.سعی نکن چیزی رو نشون بدی که نیستی.خودت باش:
تو را که حسن خدا داده است و حجله ی بخت
چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید
5.سخن بزرگترین ودیعه ی خداوند به توست بجا و زیبا به کارش گیر:
پشیمان ز گفتار دیدم بسی
پشیمان نگشت از خموشی کسی
6.زندگی همیشه زیبا نیست اینکه توان تو برای زیبا کردنش چقدره مهمه:
زندگی چون گل سرخی است پر از عطر و پر از برگ و پر از خار
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و خار و گل و برگ
هر سه همسایه ی دیوار به دیوار همند

7.خدا را خدا را از یاد نبر:
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا
به تجمل بنشیند به جلالت برود
ختم کلام رو از زبان شیخ ابو سعید بشنویم:
بی طاعت حق بهشت و رضوان مطلب
بی خاتم دین ملک سلیمان مطلب
گر منزلت هر دو جهان می خواهی
آزار دل هیچ مسلمان مطلب
گفتم بروم مگر که دلتنگ شوی
دور از دل پر عشوه ی از سنگ شوی
رفتم دو سه روزی است که بر گشتم و لیک
ترسم که میان عاشقان تو مایه ی ننگ شوی
فاطیما
پیش درگاه کرم از ته دل عشق تمنا کردم
شکوه ازشیوه ی این سر خوش شیدا کردم
لب گشودم به گله از فلک و اخترو بخت
باز من نزد خدا صحبت بیجا کردم
شده ام از خود تنها بسی تنها تر
بس که هر بارمن این من من بی ما کردم
چاره ی کار نیامد به دلم بهتر از این
ساز و برگ سفر خویش مهیا کردم
دم رفتن دل دیرینه ام از عشق تپید
تا خیال غم دوری شما را کردم
همتون رو از صمیم قلب دوست دارم
هزاری هم که بگی چشم های عرب قشنگتره من میگم نه!اونا به زور هفت قلم آرایش(خلیجیش هم که معروفه)قشنگ شدن.
چشم و ابروی ایرانیا تو دنیا تکه!
راستی گفتم"هفت قلم" آرایش یاد یه مطلب جالب افتادم.می دونید چرا این شده یه مثل؟
زمانای قدیم فقط هفت تا ابزار آرایش وجود داشته(مثل الان که نبوده که)
که اون هفتا هم اینان"سفیداب-سرخاب-سرمه-حنا....(بقیه اش رو خودتون پیدا کنید)
واما شعر فارسی در وصف چشم و ابرو و نگاه و متعلقاتش:
ای چشم تو چشم و چشم عالم همه چشم
من چشم ندیده ام چو چشم تو به چشم
چشمم ز میان چشم ها چشم تو دید
این چشم چه چشم است چه چشم است چه چشم
(تا به حال اینهمه چشم یه جا دیده بودین بعد بگین فاطی بد)
طاق ابروی تو گر قبله شود
خوش اثرها ز دعا خواهم دید
(استغفر...)
این شعر خیلی خواستنیه نیست؟:
دل شیشه و چشمان تو هر گوشه برندش
مستند مبادا که به شوخی شکنندش

صف مژگان تو دانم ز چه پیوست به هم
داده اند از پی تاراج دلم دست به هم
(دلیل ازین قشنگتر؟)
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
به نرگس پنهان:
تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد
جور باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
خلاصه بزار خیالت رو راحت کنم:
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمانست این و دیگر گون نخواهد شد
میگن که حضرت مولانا تو حلقه ی مریداش حدیقه ی سنایی و منطق الطیر عطار تدریس
می کرد
که یه روز حسام الدین چلبی که پیر مولانا بوده بهش میگه چرا شما خودتون چیزی
نمی سرایید
که اون رو به مریدانتون درس بدین و این شد انگیزه ی سرودن قرآن عجم که همون مثنوی معنوی است.
غرض از ذکر این مطلب اینه که منم همچین که نشستم با خودم فکر کردم و به پیشنهاد یه سری از بچه ها( که البته به من لطف دارن)
و ازون جایی که در کل آدم حسودی هم هستم و دور و ورمم پر از دوستان شاعرمه گفتم چرا خودم شعر نگم خدا رو چه دیدی
شاید منم ...البته پوزش میطلبم که قیاس من هیچ ابن هیچ با حضرت مولانا قیاس مع الفارقه.
در هر حال اگه فکر می کنید سخن بافتن من ننگ بزرگی به حیثیت شعر و ادب پارسی وارد می کنه هرچه زودتر بنده رو از این اندیشه ی پلید باز دارید.
دیرینه پابرجاست فقط یه صفحه ی "شعر دیرینه"بهش اضافه میشه.
نام گیسو جدای از معنایش زیباست و برای من قبل از هر چیز یاد آور سیاهی زلف زیبارویانه.
و اما شعر فارسی و قصه ی گیسو:
شانه بر زلفش زدم شب بود و چشمش مست خواب
می گشودم از همش ناگه برآمد آفتاب
گفتمش خورشید سر زد ماه من بیدار شو
گفت تا من بر نخیزم کی بر آید آفتاب؟؟؟
(چه خود شیفته)
در هر شکن زلف گره گیر تو دامی است
این سلسله یک حلقه ی بیکار ندارد
(کم بود جن و پری...)
در درازی به سر زلف تو می ماند شب
در سیاهی سر زلف تو به شب می ماند
(اینم واسه رعایت عدالت بین شب و گیسو)
تا زلف دو تای تو بلای دل ما شد
سودای دل ما که یکی بود دو تا شد

شانه کمتر زن کا ترسم تار زلفت بشکند
تار زلف توست اما رشته ی جان من است
(آره بخدا)
مدام طائر دل دام در گلو دارد
که دائما هوس طره های مو دارد
(اینو شما واسه من تفسیر کنید )
خلاصه جونم واست بگه.......
به گیسویت که از سویت به دیگر سو نتابم رخ
گرم صد بار چون گیسو به گرد سر بگردانی